سيد محمد باقر برقعى

3556

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هرآن گياه كه روييد از آن زمين همه بود * به ديده نيزه و ژوبين و ناوك و خنجر به رزم خسرو خاورزمين محمد شاه * ز هند و سند بياورد جيش بىحد و مر دورويه صف زده پيلان جنگى از هر سوى * فلك مهابت و البرز بر زو كه پيكر شه جهان كه چنان روزى از خدا مىخواست * نهان نمود سر و تن به جوشن و مغفر بر اسب زين زد و برشد به كوهه شبرنگ * بسان نيّر اعظم ز كوه برزد سر ز سى هزار نمود انتخاب شه سه‌هزار * ز جيش جنگى خود مرد گرد كندآور هزار مرد نبرد از قبيلهء افشار * زايل كرد دلاور هزار گرد دگر ز بختيارى كز بخت بودشان يارى * هزار ديگر وانگه به يارى داور نمود حمله به سيصد هزار با سه‌هزار * همه دلير و همه جنگى و همه صفدر شه جهان كه خدايش به جنگ بُد ناصر * شه جهان كه خدايش به رزم بُد ياور گرفت قبضهء شمشير بر به كف چون شير * چنان كه شير خدا شاه اوليا حيدر نمود حمله چو شيرى به گلهء روباه * ز برق تيغ به جان عدو فكند شرر ز تخت پيل شه هند شد پياده و مات * رخش ز خون دل و اشك ديدگانش تر چون ديد آن دل و بازوى آهنين از بيم * بتافت روى و ز آنجا شتافت در سنگر چون ديد چاره ندارد براى چاره شتافت * به پاىبوسى آن خسرو فريدون فر چو خاكسارى و خوارى و عجز او را ديد * گرفت شاه جهانش بسان جان در بر نمود صلح و مدارا ز بعد جنگ و جدال * به آن اسير گرفتار خستهء مضطر به پاى تخت به همراهىاش به دهلى رفت * چو آفتاب بيفكند سايه‌اش بر سر به‌سوى شاه جهان روزى از قضا تيرى * گذر نمود به ناگاه از كمان قدر به قتل عام اشارت نمود شاه چو ديد * كه نيست چشم بد عامه را ز فتنه حذر ز قتل عام شهنشه به شه‌جهان‌آباد * زنى نماند كه مؤيد به ماتم شوهر سوى حريم ملك شد روان محمد شاه * پى شفاعت با مادر و زن و دختر قبول كرد ز داراى هند شه درخواست * ز قتل عامهء مردم نمود صرف‌نظر شنيدم آنكه در آن قتل عام سربازى * ز گوش يك زن يك گوشواره كرد به در چون گشت گوش زدش حكم نادرى از بيم * نگشت قادر بر اخذ گوشوار دگر پى غرامت جنگ از خديو هندستان * گرفت خسرو ايران خزاين گوهر نمود پيشكش شاه تخت طاوسى * كه بُد به مرتبه صدره ز تخت جم بهتر